پدرانی که در خانه سالمندان، نه برای هدیه که برای دیدن چهره فرزندانشان چشمبهدر دوختهاند و در سکوت، انتظار میکشند.
خبرگزاری فارس اصفهان: سکوت سالن، گاهی با صدای تلویزیون یا زمزمه گفتوگو شکسته میشود، اما چیزی که در این فضا بیشتر از هر صدا به گوش میرسد، صدای تیکتاک ساعتدیواری است... و انتظار. روی صندلیهای ردیف شده رو به درِ ورودی، پدرانی نشستهاند که روزگاری چتر محافظتشان بر سر خانوادهشان سایه بود و امروز، تنها چیزی که میخواهند، دیدن همان چهرههایی است که روزی در آغوش میگرفتند.اینجا یکی از خانههای سالمندان اصفهان است، بوی ضدعفونی ملایمی فضا را پرکرده، اما بوی واقعی اینجا، بوی «انتظار» است. برخی با واکر کنار پنجره ایستادهاند و به پارکینگ خیره شدهاند، گویی با هر ماشینی که میپیچد، چراغ امیدشان روشنتر میشود.
اما انگار راه اینجا خیلی دور است...آقا محمود، ۷۸ساله، بازنشسته آموزشوپرورش، دستهایش را روی دسته صندلی گرهکرده و مدام ساعتمچی کهنهاش را چک میکند: سه هفته است پسرم نیامده، میگوید گرفتار کار است. من که میدانم جوانها مشغله دارند... اما کاش میدانستند که من برای همین دیدارهای کوتاه زندهام. نه برای روز پدر، نه برای هدیه... فقط برای دیدن نگاهش. وقتی میآید، تمام هفته بعد را با خاطره آن نیم ساعت زندگی میکنم.آقا رضا، ۸۲ساله، نجار سابق، روی تختش نشسته و آلبوم عکسهای فرسوده را ورق میزند: دخترم در آمریکاست. هر بار که میآید، میگویم پدر جان دفعه بعد که آمدی شاید من نباشم. میخندد و میگوید بابا صحبت مثبت کن. ولی من راست میگویم... دلم فقط برای بوی موهایش، برای صدای خندهاش تنگ شده. شبها عکسش را میبوسم و میخوابم.آقا حسین، ۷۶ساله، راننده سابق اتوبوس، کنار پنجره ایستاده و بهعکس خانوادگی کوچکی روی میز نگاه میکند: سه پسر دارم، همه در شهر خودمان زندگی میکنند. اما انگار راه اینجا خیلی دور است. روز پدر را جشن گرفتیم اینجا، کیک آوردند، برنامه بود... اما چشمم دنبال چهره آنها بود. پدر بودن یعنی همین، حتی اگر هزاران نفر دورت باشند، تا چهره فرزندت را نبینی، جشن بیمعناست.
تنهایی بدترین بیماری استدر اتاقهای شخصی، روی میزهای کنار تخت، عکسهای فرزندان کنار قرصها قرار گرفتهاند. برخی پدران، هدایای سالهای گذشته را مانند گنجینهای در کمد نگه داشتهاند: یک نقاشی کودکانه روی یخچال، یک دستبند چوبی، یک کارتتبریک رنگورورفته. نگهبان میگوید: بعضی شبها میبینم که این پدران با عکس بچههایشان حرف میزنند و این دردناکترین صحنه است.خانم مرادی، مددکار اجتماعی، با چهرهای اندوهگین میگوید: روز پدر برای بسیاری از این عزیزان روزی تلخ است. برخی فرزندان حتی تلفن هم نمیزنند. ما سعی میکنیم برنامههای شاد برگزار کنیم، اما عمق نگاهشان به در ورودی را نمیتوانیم تغییر دهیم. تنهایی، بدترین بیماری اینجا است.وی بیان میکند: سالمندان دوست دارند تا هر روز اطرافشان شلوغ باشد و كسی به دیدنشان بیاید. نیكوكاران میتوانند قبل از اعطای كمكهای خود از نزدیك از آسایشگاه بازدید و دل این پدران را شاد کنند.
پدرم همه زندگیاش را برای ما گذاشتدر میان همه این داستانها، یک نقطه نورانی هم دیده میشود: آقای کریمی، ۷۹ساله که دخترش هر جمعه بدون استثنا به دیدنش میآید. امروز هم با یک شاخه گل و غذای خانگی آمده. میگوید: پدرم همه زندگیاش را برای ما گذاشت. حالا نوبت ماست. میدانم دیگران هم ممکن است دلایل موجه داشته باشند، اما اگر بدانند هر دقیقه حضور برای پدرشان چه معنایی دارد، حتماً به دیدنشان میآمدند.ساعت از پنج بعدازظهر گذشته است. نور غروب از پنجرهها میتابد و سایههای بلندی روی دیوار میاندازد. پدران یکییکی به سمت اتاقهایشان میروند. برخی هنوز نگاهی به در ورودی میاندازند، شاید امروز هم دیر شود... شاید فردا.روز پدر فقط یک یادبود در تقویم نیست، فرصتی است برای جبران تمام آن روزهایی که پدران چشمبهراه نشستهاند. شاید هدیه واقعی در این روز، نه در بستههای کادو که در «حضور» باشد. حضوری که میتواند یک هفته انتظار را تحملپذیر کند، و خاطرهای بسازد برای روزهایی که شاید فردایی در کار نباشد.
نظرات۰